تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت: 15:45
غزل نوشته ام امشب برای چشمانت
ازآن زمان که شدم مبتلای چشمانت
بزرگ ترشدم از شهرهای پرآشوب
که کوچ کرده به من روستای چشمانت
بیاکه مرغ دلم ازنفس نفس افتاد
زبس که پرزده درهوای چشمانت
تمام دلخوشی ام بقچه ای به رنگ صدف
به دوش می کشمش پابه پای چشمانت...
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت: 21:22
کز کرده کنج مردمک چشمانت
مردی
که سال هاست
شادی ندیده است
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت: 21:18
باران که آمد
قطره
قطره
نوشید
تابه جزرومدافتاد
دریا
چه قدرتشنه است
این راازچشمهای جزیره فهمیدم
تکلیف لبهای خشک وترک خورده ی
کویرچه می شود.
تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت: 15:6
دیروزنگاه توراخواندم
غزل چشمانت به دلم نشست
امروزمثنوی خداحافظی نگاهت را
ورق ورق مرورکردم
احساس می کنم
قصیده ی بازگشت تو
هنوزبوی انتظارمی دهد
تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت: 15:2
می خواهم پروازکنم
به عمق چشمان مهربانت
تافراسوی سال ها باتوبودن
سفر آغازکنم.
افسوس
پرهایم به میله های تنم گره خورده اند
بالهایم رامی گذارم
دلم رابه سویت پرمی دهم